تبليغاتX
اسپوتا
تجربه ای دیگر...
كم كم يكسالي ميشه كه اينجارو به روز نكردم.....نمي شه بگم كه مهم نيست توي اين يكسال چه اتفاقاتي افتاده بلكه راستشو بخواين خيلي هم مهمه....

من شديداً عاشق شدم و دارم به خاطر اين عشق جديد و پاكم زندگي مي كنم.

تازگي ها يه كم قاطي كردم راستشو بخواين زندگي بر وفق مرادم نيست داره اذيت مي كنه ولي من نمي خوام تسليم بشم...راه هاي زيادي را امتحان كردم ولي نااميد نميشم....

بجنگ تا بجنگيم!

+ نوشته شده در  90/06/15ساعت   توسط زهرا  | 

پاييزه ديگه!

اصلاً نوشتنم نمياد.

+ نوشته شده در  89/07/23ساعت   توسط زهرا  | 

 

چی می شد اگه می شد؟!

خیلی چیزها رو که می خوام ندارم وحسرت هم نمی خورم

بعضی چیزهایی رو که دارم برام مهم نیستند

یه چیزهایی هم هستند که خیلی دوست شون دارم ولی ندارم شون

انگشت شماری هم هستند که همیشه آرزوشون رو داشتم و حالا هم دارم شون ولی ترس از دست دادن شون نمی ذاره لذت ببرم

به نظرتون این طبیعی یه؟

طبیعت انسان اینه نه؟!!

پس غصه نخورم؟!!

 

+ نوشته شده در  89/06/15ساعت   توسط زهرا  | 

 

همیشه دلم می خواهد بدانم که به کدام هواشناسی می توان اعتماد کرد...

چند روز پیش بی بی سی هوای شیراز را بارانی پیش بینی کرد و ما هم چترها را بستیم و چشم به آسمان ماندیم و نه بارانی دیدیم و نه هیچ نشانی...

سرمای شبانه تا پاسی از روز گذشته آزارم می دهد حساسیتی که نه به هواست و نه به خاک گمان می کنم به دروغ و دروغگویی حساسیت دارم

دروغ را بچه که بودیم از ترس دراز شدن دماغ مان نمی گفتیم و اینکه نکند پری مهربان نیاید و ما همین طور دماغ دراز بمانیم

اما حالا که بزرگتر شده ایم می بینیم که همه دروغ ی گویند و نه تنها دماغ کسی دراز نمی شود بلکه آنهایی هم که از روز اول خدا به آنها دماغی داده که اجدادشان داشته اند با کمی شل کردن کیسه و یک نفر به نام جراح پلاستیک آنچنان خوش دماغ می شوند که گویی از زمان آدم و حوا اینچنین بوده اند...

اما خوشبختانه و یا در کمال تاسف ما هنوز نمی توانیم دروغ بگوییم نه اینکه از چیزی یا کسی بترسیم اصلا در ذات مان نیست...

اگر دانشمندان هسته ای به جای شکافتن اتم فکری به حال حساسیت ما می کردند زودتر و بهتر جواب می داد...

+ نوشته شده در  89/06/12ساعت   توسط زهرا  | 

 

سلام به همه ی دوستانی که اینجا میان و به کلبه ی دلتنگی های من سر می زنن و اونایی که نمی دونن چه جوری باید پیدام کنن...

چقدر دلم برای خدا تنگ شده بود!

سر به آسمان بر می دارم!

دلم می خواهد خدا را ببینم زیبایی اش را عظمتش را و توانایی اش را

کبوتری بال بال زد و درست افتاد جلوی پام

خم شدم دست بردم زیر بالش که بلندش کنم

دیدم زخمی شده

نگاش که کردم اشک توی چشماش جمع شده بود

شاید از اینکه هنوزم یک نفر  هست که دست مهربانی داشته باشه و اونو برای کمک دراز کنه دلش نازک شده بود

خدایا ازت ممنونم

بهم نشون دادی که همیشه در کنارم هستی و مواظب لحظه لحظه ی زندگی من!

خدایا خیلی دوستت دارم

خیلی دلم برات تنگ میشه

گاهی بهم سر بزن!

 

+ نوشته شده در  88/11/12ساعت   توسط زهرا  |