|
|
|
|
|
حسادت نمی کنم به ستاره هایی که در قاب پنجره ی اتاقت تو را به تماشا نشسته اند. حسادت نمی کنم به ماه که هر شب صورت خود را در روی تو می بیند. حسادت نمی کنم به روزهای که تورا دیگران دیدند و من ندیدم. غبطه نمی خورم به پیرانی که با دست پر مهر تو از خیابان عبور کردند و بچه هایی که دست نوازش تو بر سرشان کشیده شد و بیسکویت هایی که صدف دندان تو بر آنها فرود آمد و بادکنک هایی که نفس تو در آن دمیده شد... حسادت نمی کنم به گلهایی که تو می بویی و می چینی و در گلدان طلایی اتاقت می گذاری. حسرت نمی خورم بر سالهای بی تو بودن و از تو نگفتن. پشیمان نیستم از گذراندن لحظاتی که بی کنار تو به سر بردم و لبهایی که در تنهایی گزیدم. گریه نمی کنم بر دلتنگی هایی که بی تو بر دل من رفته است زار نمی زنم بر تنهایی گذشته های دورم حال که تورا یافته ام و در پی ات دویده و به تو پی برده و دست در زلف تو شب را به صبح می رسانم... غنیمت می شمارم این دو روز عمر را در کنارت و دوباره متولد می شوم اما این بار بر خلاف بار اول زاییده شدنم گریان نیستم می خندم و می خندم و می خوانم ازاین عشق!!!! آی آدمها که بی دل مانده در دنیای فانی خسته اید از ماتم و غم من دیگر تنها نیستم خودم را پیدا کرده ام و هرگز دیگر بار گم نخواهم کرد.....
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواهد خودم باشم نه آن که می خواهند. دوست دارم به خود بیایم و پیدا کنم وجودی را که در من به ودیعه گذارده شده است. دلم می خواهد خودم باشم همانی که تورا به خود می کشاند، همانی که به دنبالش بودی و هم او که دوستش داری با همان خطوط ظریف زنانه ...و دلم می خواهد خودم باشم ، اشرف مخلوقاتی که خدا افرید و از روح قدسی خویش در ان دمید و بر همه حاکم کرد. دوست دارم خودت باشی همین که می بینم همین که لمس می کنم وهمین صدایی که می شنوم. خودت باشی بی هیچ نقابی هیچ چیز دیگری که نگرانم کند و خودت را دوست دارم اگر خودت باشی نه آنکه می خواهند. خودت را با خودم دوست دارم وقتی از جام نگاهت مست می شوم و از چشمه ی نوشت سیراب می گردم. وقتی گرمی دستانت را حس می کنم و زمانی که از تماس بدنت ذوب می شوم. صادقانه می خواستی ام و من عاشقانه خود را تقدیم وجودت کردم و صادقانه با تو خواهم ماند. در قاموس من دروغ راهی ندارد. گر سر برود با تو خواهم ماند و شور عشق تورا در سر می پرورانم... من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم امروز فهمیدم اگر نیت کمک به دیگران باشد خیلی سریع پاداش داده خواهد شد و در این شکی نیست. من سعی می کنم خودم را پاک کنم از تمام وسوسه های دنیایی و از خودم بسازم کسی را که بودم و به اصل خودم بازگردم. مطمئنم که خدا با من است. خدا با ماست!
|
||
|
|
|
|
|
هوای گریه دارم غمی به دل نشسته منم ضعیف و تنها منم غریب و خسته فریب داده بودم جهان خیره روزی منم فریب خوردم دلم ولی شکسته کنون نمی توانم شوم رها و آزاد به نام سرپناهی بال و پرم رو بسته خسته شدم غمینم غصه شده قرینم پیک اجل نیامد سوی من شکسته من ز ازل چو گشتم عاشق روی ماهت تا به ابدبمانم در حرمت نشسته
|
||
|
|
|
|
|
با توام! ای خواب در خود خفته ی ناهشیار! خودرا به خواب زده ای . غفلت تا چند! دریاب حال خودرا و بیدار شو از این بی خبری. زمان بیداری است... |
||
|
|
|
|
|
این روزها دلم سر به هوا شده است. دیگر سکه های ریز و درشت کف خیابان نظرش را جلب نمی کنند. دیگر ریگ های جاده را نمی شمارد، دیگر تمام چاله چوله ها را از بر ندارد، دیگر نمی تواند ادعا کند سر به زیر است. دلم هوایی شده است و من عاجز از سر به راه کردنش ، چموشی اش را جشن می گیرم. لازم است دخالت کنم. به هر بی سر و پایی اجازه نمی دهم دلم را از نجابت کودکانه اش بدزدد، نمی گذارم حیایش خدشه دار شود حتی اگر به قیمت جانش تمام شود... در تولد چموشانه اش به او هدیه نمی دهم چون دیگر دیدگاهش به دنیا و زندگی عوض شده است، دیگر برای عروسکهای کوکی و زرق و برق های بیهوده ی دنیوی ذوق نمی کند ـ هرچند هوایی شده است ـ دیگر نگاه شهوت آلود آزرده اش نمی کند به آن حتی آنقدر بها نمی دهد که بخواهد خم به ابرو بیاورد. ولی هنوز هم لطافت گلبرگهای یاس و عطر اقاقیا مدهوشش می کند ، هنوز هم از پرواز پرستوها اشک در چشمانش حلقه می زند ، هنوز هم به پروانه ها می اندیشد که در باران به کجا می روند ، هنوز هم گنجشک ها را دوست دارد به خاطر گریزپایی شان هرچند سالهاست در کنار بشرند . و هنوز می داند خدا یکی ست ولی نه آن یکی که قبلا گمان می کرد ، یک یکی دیگر ....یکی که می تواند دوستش داشته باشد و از او نترسد ، یکی که عاشقانه و نه از بیم دوزخ می پرستدش و یکی که از مادر مهربان تر است َ...مادر تنها به دنیا می آورد ولی خدا می سازد... دلم این روزها هوایی شده است، هوای رفتن دارد ، هوای وصال یار در سر می پروراند ، هوای دیدار دوست...
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کس نمی دونه حتی یک لحظه بعد چه اتفاقاتی براش ممکنه بیفته و حتی نمی تونه حدس بزنه که توی تقدیرش چی نوشتن....من که همیشه تسلیم بودم تا ببینم خدا چی می خواد... کاش هراز گاهی به یاد کسانی می افتادیم که خیلی وقته از یادها کمرنگ شده اند و بهشون سر بزنیم. شاید بعضی ها فکر کنند منظورم سالمندهاست و یا بیمارانی که ازشون قطع امید شده و یا حتی معلولها...اما من منظورم همه ی اینهاست هرکدوم که به ذهنتون خطور میکنه اخه ادمیزاده که همیشه یک جور باقی نمی مونه مگه نیست که می فرماید: به مالت مناز که به شبی بند است و به زیبایی ات که به تبی... پس کاش همیشه خداراشکرگزار باشیم و با یادکردن از بندگانی که کمتر ازما و یا شاید در واقع بیشتر از ما مورد لطف باریتعالی قرار گرفته اند خودمون را مورد انتباه قرار بدیم! نمی دونم توی این وضعیت چرا به این شعر فکر کردم : همه عمر بر ندارم سر ازاین خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چرا گاهی مطلبی به ذهنم می رسه که دلم می خواد بنویسم ولی همین که دست به قلم می برم تا بر صفحه ی کاغذ بیارمش حتی از ذهنم پاک میشه . و تازه یادم میاد که چرا روی دستم علامت زده بودم : ( پاک یادت نره ) ... ولی این روزها دلم بد جوری هوایی شده است جوری که در اتاقم اکسیژن کم میاورم. گاهی سرم را از تنگ بلوری ام بیرون می آورم و دمی نفس می کشم و باز به تاریکی خودم باز می گردم. نمی دانم تا چند روز و چند هفته یا چند سال دیگر می توانم دوام بیاورم. هر چند: ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما در حالیکه من هنوز نمی دانم می توانم لقب سنگین عاشق بودن را یدک بکشم یا نه؟؟؟؟ و این تنها چیزی است که گذشت زمان نمی تواند حلش کند و من مانده ام در این معما که چگونه می توانم فهمید شرایط و مراحل عاشقی را ؟؟ در هر حال ماییم و نوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی
|
||
|
|
|
|
|
اسب چموش نگاهم رم کرده است لگام یاد تو مهارش می کند چه نجیبانه بر دشت خاطرات یورتمه می رود و آنگاه که پا بر رکابش می نهی عرق شرم شــرمی عاشقانه و عشــــــقی بی پایان نمناکش می کند نفس گرمت را به او هدیه کن سرمای غربت آزارش می دهد. |
||