تبليغاتX
اسپوتا
تجربه ای دیگر...

 

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی                        حاصل از حیات ای جان این دمست تا دانی

...

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را                               ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

 

خیلی وقتها حالا نه آن قدیمها هوس قدم زدن در کنار ساحل آبی دریای خزر به سرم می زد...

آن روزها دلم می خواست بالای قله ی کوه بایستم و نفس بکشم نفسی از اکسیژن خالص یا کمی بیشتر از خالص...

کودکی می کردم و جیغ می کشیدم و از در و دیوار بالا می رفتم و غصه نمی خوردم.

تمام هم و غم من بازی بود و ماجراجویی.

شاید تماشای پرواز یک شاپرک برایم ساعتها سرگرمی و لذت به همراه داشت.

از بوییدن یک شاخه گل سرخ آنقدر مست می شدم و پلک هام را به هم می زدم که از خود بیخود می گشتم.

ساعتها در پشت بام قدیمی خانه ی کلنگی مان دراز می کشیدم و از حرکت ابرها خیال پردازی می کردم.

از صدای جویبار کوچکی که از بارش باران راه افتاده بود چقدر حال می کردم و چقدر نفس می کشیدم در هوای پس از باران.

قطره های باران که بر گونه هام می خورد ذهنم خالی از هر غباری می شد و مثل این بود که نه تنها رخسارم شسته می شود بلکه تمام آلودگی های روحم نیز پاک می شود و به فاضلاب ریخته می شود.

برف که می بارید اما دنیای دیگری بود. جاپای برفی یکدیگر را دنبال می کردیم و مقایسه.

بهار که می رسید گربه نوروزی ها از دست ما آسایش نداشتند و قوطی کبریت خالی بود که پر می شدو داد و قال مادرها که این کرمها را بیرون بریزید و زمزمه ی ما که اینها که کرم نیستند پروانه هستند.

آن روزها دل خوشی ام بهار بود و گل و سبزه و باران...

 

اما اکنون..........

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس......................زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار.............................دلبری برگزیده ام که مپرس

 

لحظات با تو بودن اما چیز دیگری ست.

هیچ بارانی نمی تواند غبار دلتنگی ام را از دوریت بروبد.

هیچ بهاری مثل بهار با تو بودن برایم سبز و دلنشین نیست.

شاپرک ها را دوست دارم چون رنگ بالهایشان رنگین کمان چشمهایت را برایم تداعی می کنند.

در حرکت ابرها خیال تورا دنبال می کنم و در هر حالتی تنها چهره ی زیبای تورا مجسم می کنم.

از عطر تن تو آنقدر مست می شوم که هیچ گل سرخی به گرد پایش هم نمی رسد.

عشق را تازه فهمیده ام......در با تو بودن....فقط باتو بودن.

بی هیچ حسادتی.

هیچ نگرانی.

هیچ ترسی.

هیچ دلواپسی و اضطرابی.

 

شاید اگر تو را نمی داشتم نمی فهمیدم هرگز نمی دانستم که اینگونه می توان عشق ورزید و نهراسید و دیگر دلواپس نبود.

روح سرگردانم پس از سالها به مقام امن رسیده است.

 

بر زبان بود ترا آنچه مرا در دل بود

 

هیچ علامت تعجبی تفسیر کننده ی اعجاب من از یکی بودمان نخواهد بود.

و من این روزها و همیشه بعد از این روزها فقط تورا می خواهم فقط تورا...............همین!

 

 

 

+ نوشته شده در  84/10/30ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

   در هوايت بي قرارم و اين بي تابي ام راز دل بر ملا خواهد ساخت . در انتظار به پايان رسيدن سالهاي فراق ( هر لحظه سالي مي گذرد ) بر ديواره ي ذهنم چوب خط مي زنم و هر شب طلوع آفتاب وصال را منتظر مي مانم .تا سحر پلک بر هم نمی زنم و ستاره می شمارم و آواز می خوانم.

 تمرین آواز می کنم تا بخوانم زیر پنجره ای که شاید کنارش تو خوابیده باشی. لالایی ات می شوم تا گوش نوازت باشم. رو اندازت می شوم تا کنارت باشم و چون غبار بر سر راهت می ایستم و می مانم و می مانم.

  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

                               چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

+ نوشته شده در  84/10/24ساعت   توسط زهرا  | 

 

 شاید تا چند ماه ، نه چند روز قبل خیلی برام مهم نبود که چند خورشید طلوع می کنه و یا هلال ماه کی باریک میشه و چند تا ستاره توی آسمون بی انتها چشمک می زنه .

 برام مهم نبود که صبح ها نسیم از کدوم طرف می وزه و یا چه سرعتی داره و ابرهارو به کجا می بره.

برام مهم نبود که چه ساعتی از روزه و آیا ساعت مچی ام درست کار می کنه یانه.

ولی این روزها...

ثانیه ها برام مهم شدند.

لحظه ی طلوع خورشید رو همیشه به خاطر دارم و منتظرشم چون روزی جدید از زندگی تازه من آغاز میشه و عشق من یک روز دیگه بزرگ میشه و محکم تر.

حتی دهم ثانیه ها برام مهم شدند و نه تنها ساعت مچی بلکه ساعت شماطه دار و دیواری و تمام ساعتهایی که وجود دارند تا نکنه حتی یک لحظه به موعد دیر برسم.

نسیم سحر را هر روز حس می کنم شاید از کوی یارم عبور کرده باشه و بوی اونو بده و پیام آور دلبرم باشه.

خدایا زندگی رو دوست دارم. با همه چیزش ، با همه لحظاتش و همه دلتنگی هاش .

دلتنگ تر از خودم در یک لحظه پس از رفتنش کسی رو نمی یابم و شادتر از من در اولین نگاه.

در چشماش غرق می شم و دست به دامانش میشم.

خاطره هامو به دور می ریزم تا جا برای پر کردن ذهنم تنها با یاد او باز باز باشه.

فقط او نه هیچ کس دیگر و نه حتی فکر دیگر .

  همه عمر بر ندارم من از این خمار مستی

                                 که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

+ نوشته شده در  84/10/21ساعت   توسط زهرا  | 

 

دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود

                                      تعبیر رفت و کار بدولت حواله بود

 

                         

+ نوشته شده در  84/10/16ساعت   توسط زهرا  | 

 

حسودی می کنم به قوهایی که پرشون توی بالشیه که تو سرتو روش میذاری.

حسودی می کنم به مگس هایی که توی اتاقی پر می زنند که تو خوابیدی.

حسودی می کنم به هوایی که تو نفس می کشی.

حسودی می کنم به اکسیژنی که توی ریه های تو وارد می شوند و دی اکسید کربنی که خارج می شوند.

حسودی می کنم به ستاره هایی که تو بهشون نگاه می کنی .

حسودی می کنم به غذایی که تو می جوی و آبی که تو می نوشی.

حسودی می کنم به کلماتی که از بین لبان تو خارج می شوند.

حسودی می کنم به نخهایی که لباسهای تورا به هم وصل می کنند.

حسودی می کنم به خاکی که روی پاچه ی شلوار تو می چسبد و تو با کف دست می تکانی.

حسودی می کنم به زمینی که تو روی آن راه می روی.

حسودی می کنم به چراغ خوابی که سکوت تورا تماشا می کند و شب تا سحر بالای سرت بیداراست و تورا می بیند.

حسودی می کنم به شانه ای که موهای تورا یکی یکی می شمارد و خسته نمی شود.

 

امشب تورا می جویم و می طلبم و دلتنگ تو هستم.

خواب در چشمانم بی قراری می  کند و نفس در سینه ام بی تابی

می خواهمت در کنار خود و شریک خلوت تنهایی ام.

دلتنگتم به خدا.

باور کن!

           

 

 

     

+ نوشته شده در  84/10/12ساعت   توسط زهرا  | 

ترانه ی زیبایی است که اینجا می نویسم تا دوستان هم لذت ببرند ولی توصیه می کنم قبل از اینکه به کسی تقدیمش کنند همه ی جوانب امر را در نظر بگیرند تا پشیمان نشوند...

 

 

می خـــــــــــــــوام برات بمـــــــــــــــیرم

نمی خوام از آسمون ماهو برات بیارم

نمی خوام عکستو رو ستاره ها بذارم

نمی خوام برای چشمات هر چی گُله بچینم

نمی خوام باز تورو تو خواب گُلا ببینم

می خــــــــــــــــــــــوام برات بمـــــــــیرم

نمی خوام توی رؤیا سوار ابرا بشم

تو دشت آرزوهام باز با تو تنها بشم

نمی خوام داشتن تو واسه من آسون بشه

نعمت با تو بودن بازم فراوون بشه

می خــــــــــــــــــــــوام برات بمــــــــیرم

نه نمی خوام بهار بشه

من عاشق پائیزم

پاییز میشه عاشق تر واسه تو اشک بریزم

نه نمی خوام فکر کنی که عاشقی یه حرفه

اگه یه وقت نباشی

آب میشه مثل برفه

می خــــــــــــــــوام برات بمـــــــــــــــیرم

برای اولین بار اجازه هم نگیرم

می خوام برات بمیرم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/10/11ساعت   توسط زهرا  | 

 

                                             اگه سبزم اگه جنگل     

اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست

روی لب ها ، تو کتابا

اگه رودم ، رود گنگم

مثل مریم ، اگه پاک

اگه نوری به صلیبم

اگه گنجی زیر خاک

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه پاکم مثل معبد

اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قایق

واسه قایق مثل پارو

اگه عکس چل ستونم

اگه شهری بی حصار

واسه آرش تیر آخر

واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش هر درختم

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه تلخی مثل نفرین

اگه تندی مثل رگبار

اگه زخمی زخم کهنه

بغض یک در ، رو به دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مثل آب

اگه ترسی اگه وحشت

مثل مردن توی خواب

واسه تو قد یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

  

 

تقدیم به یکی که خودش می دونه!

 

 

+ نوشته شده در  84/10/08ساعت   توسط زهرا  | 

 

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد ...

شعر عاشقانه بیشتر از آدم ها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم !

شعری از عمق جان

که مرا به یاد تو آورد...

شعری که همیشه با تو بماند.

 

 

این مطلب از خودم نیست و نمی دونم نویسنده اش کیه ولی خوشم اومد ازش پس نوشتمش اینجا تا بقیه هم بخونند و لذت ببرند.

+ نوشته شده در  84/10/01ساعت   توسط زهرا  |