|
|
|
|
|
گلی خوشبوی در حمام روزی.... و اما امروز... آنچه یافت می نشود آنم آرزوست به کام دل نرسید و در مکتب رندانه ی من و بارگاه شاهانه ام به بطالت رسید... چون آنچه یافت می نشد یافتم و آرزویم بر آورده شد و نمی دانم که بوی گل مست چنانم کرد که دست از دامن برفت و خرمن گل بدیدم و مدهوش شدم... و اما در وصف فضایل آنچه بالاخره یافت شد و آنم آرزو بود و همین............ زبان حال من از زبان دل سعدی. من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم بپرس حال من آخر چو بگذری روزی که چون همی گذرد روزگار مسکینم ... در هر حال ، مخلص کلام. آسوده خاطرم که تو در خاطر منی.... واقعا سعدی چه خوش می گوید: به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد
|
||
|
|
|
|
|
امروز قصد نداشتم به روز کنم ولی وقتی یادم افتاد که روز تولدمه یعنی روزی که سالها پیش من به روز شدم حیفم اومد یه چند خطی ننویسم و از لطف دوستان محروم بمونم. این روزها اکسیژن هوا را بیشتر احساس می کنم . بهتر می بینم و بیشتر لذت می برم. از بودنم و زندگی کردنم. از خدا دو چیز می خواهم: سلامت و قناعت بهترین هدیه ای که می توانم دریافت کنم. خدارا صد هزار مرتبه شکر!
|
||
|
|
|
|
|
این روزها خیلی مورد مرحمت الطاف الهی قرار گرفته ام. آخه می دونید من همیشه از خدا خواستم از من غافل نشه یا به عبارت بهتر نذاره و به من اجازه نده ازش غافل بشم ، به هر ترتیبی که شده ...
حتی به اندازه ی پلک به هم زدنی!
این امتحانات بر بیام. شاهد می گیرم که هیچ وقت هم نبوده که من بیست و چهار ساعت پشت سر هم درد نداشته باشم البته عقیده ای هم دارم که...
|
||
|
|
|
|
|
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
|
||
|
|
|
|
|
به آسمان که نگاه می کنم جز عکس رخ یار که در تو در توی لایه های ابر خود نمایی می کند هیچ نمی بینم. زمین صدای نفس هایم را در خود فرو می برد و نسیم هوای مرا به دیار فراموش شدگان باز می رساند. فصل ها را در لایه های ذهن خود گم کرده ام و بهار را با زمستان در آمیخته ام. چکاوک زبانم از آواز خواندن باز مانده است و شکوفه ها ی تنم هنوز نشکفته خشک شده اند. شاید اگر حافظی بار دیگر در این زمانه پا می گزارد با من تفأل می زد و فردوسی حماسه ی زندگی مرا می سرود و سیمرغ به من میر رسید در قله ی قافی که زیر پای من است. خود را اشرفی می دانم در کیسه ی طلای آفرینش و هیچ شاهی مرا در خزانه ی خود نخواهد داشت مگر به دل ذره های وجود اثیری من راه پیدا کند. عاشق خویشتنم... دیوانه تر از مجنون و رسواتر از لیلی. آواره تر از هر شیخ کنعانی در وادی ترسا بچه.
سالها پیروی مذهب رندان کردم..........تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم من به سر منزل عنقا نه بخود بردم راه..........قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم ...
|
||