تبليغاتX
اسپوتا
تجربه ای دیگر...

 

   شاید من با بقیه فرق می کنم و شاید دیگران همه راست اند و من کج و معوج.

شاید من عینک بدبینی بر چشم و سمعک بد شنوی بر گوش زده ام که همه چیز و همه کس برایم ناهمگون و عجیب وغریبند.

شاید باید به آیین بودا بروم و در غاری تک وتنها بنشینم و به دیوار خیره شوم تا از دیوار صدایی برخیزد و دلم را خوش کند.

اگر قانون وجود ندارد چرا این همه دم از قانونمندی می زنند و اگر وجود دارد چرا من حتی با تحصیلکرده ترین افراد باید بر سر رعایت قانون کلنجار بروم.

شاید ایراد از رژیم پهلوی بوده که رفتن به کودکستان را برای همه اجباری نکرده است وگرنه چرا من راننده یا پیاده نباید تفاوت بین چراغ سبز و زرد و زرد را بدانم و به طفل خردسالم بیاموزم.

نمی دانم باید به کارخانه های خودروسازی ایراد بگیرم که چرا برای ماشین ها بوق گذاشته یا به راهنمایی رانندگی و مأموران آن که به بوقهای بی جا و ممتد و متوالی و گوش خراش و...تذکر نمی دهند و جریمه نمی کنند.

شاید اگر حضرت علی (ع) در این بلوا و آشوب حضور می داشت حتی از یافتن چاهی که سر در آن فرو بره و فریاد کشد عاجز بود._این روزها چاه هم امانت داری نمی کند و آدم فروشی رسم این روزگار است.

در این جنجال بی سر و ته ما باید از که کسب تکلیف کنیم و به حرف چه کسی احترام بگزاریم؟

اسلامی که در این چند ساله به دست بعضی آقایان و علمای محترم تحریف شد در تمام دوران خلافت ابوامیه و عباسیان و هزار هزار حکومت دیگر آخ نگفت.

اگر به کشوری چون مالزی نگاه شود نگاهی سرسری و گذرا حتی می توان دریافت که اسلامی که این حکومت دارد اسلام است یا دینی که سردمداران ما دم از آن می زنند.

گمان نمی کنم حتی یکی از یاران امام زمان (عج) ازاین جماعت خناس در ایران برخیزد و چه نیکو می کرد و می گفت او که گردن یک یک این مسؤولان را می بوسید که جای شمشیر امام زمان (عج ) است.

درد دل بسیار است و سوز دل بی شمار.

اداره ها را به محل رشوه و تفریحات ناسالم تبدیل کرده اند و در سالی که سال پاسخ گویی به مردم نام گزارده اند تنها قشر ضعیفند که زیر پا له می شوند و هیچ کس جوابگوی آنها نیست.اگر در اداراتی مثل بلدیه(!) و مالیه(!) رشوه ندهی باید چند روز و هفته رفت و آمد کنی تا مجوز بدهند یا ندهند و اگر سر کیسه را شل کنی در زمین غیر اجازه ی ساخت مغازه و ... می دهند و تا مالک بخت برگشته بیاید و بخواهد ثابت کند که هیهات.

از فردی که از عوارض این داروهای تازه به دوران رسیده ی ترک اعتیاد که بدتر و زیان بار تر از صد ها اعتیاد است پرسیدم : از کجا تهیه می کنی؟

پوز خندی و زد وگفت : می خواهید آنها را لو دهید الان که من خریدم صف کشیده بودند.

آیا در عربستان و یا مالزی و ده ها کشور دیگر که حکومت اسلامی هم ندارند این همه مواد مخدر و معتاد و قاچاقچی راحت به خرید و فروش می پردازند و کسی کاری به کارشان ندارد و یا در مالزی به جرم داشتن دویست گرم ماری جوانا اعدام می کنند و در عربستان دست دزد را قطع می کنند و در چین معتاد به دریا می ریزند.

آیا نسل دهه ی شصت و هفتاد ما از چه کسی باید بیاموزد که اسلام چیست و چه می گوید.

آیا تیغ کشیدن بر قلم پای دختر جوانی که شلوار برمودا پوشیده راه حل است یا ممانعت از ورود و ساخت این گونه فساد ها و یا بهتر ازاین از پایه و اساس یاد دادن نجابت و حجاب و اصولی کار کردن...

نمی  دانم.

باز هم می گویم که:

                              از دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست.

 

                   

 

+ نوشته شده در  84/12/27ساعت   توسط زهرا  | 

 

 دلم را به سویش رها می کنم                  از آن سو زخود دل جدا می کنم

مراگر دلی باشد اندر غمش                       ز سوگش همی یا خدا می کنم

زغم گر ببارد چو سیلاب اشک                   برایش دل و جان فدا می کنم

سراپا شوم غرق اندوه او                        به سویش روم کی جفا می کنم

برایم نیارد بجز درد و غم                             همین درد اورا دوا می کنم

خدایا مرنجان دلش را که او                        همانی که با او صفا می کنم

دعایی روا شد که ماند دلم                             دعای مرادش روا می کنم

برایش دهم جان پر مهر خود                        برای وصالش دعا می کنم

بیاید رهاند دلم را ز غم                             دلم را به سویش رها می کنم

 

    می خواستم توی دوپست مطالبم رو بنویسم ولی به نظرم هیچ منافاتی ندارد که دو مطلب متفاوت کنار هم نوشته شوند....

 

شاید از روی ناچاری ست که این روزها گاهی هوا بهاری ست . ابرهای سرگردان هم از خود اختیاری ندارند جز این که با ورق خوردن تقویم و خبر از شروع سالی جدید به خود حس بهاری را القا کنند و مثلا بهاری ببارند و ادامه دار نشوند تا کسی به آنها خرده نگیرد.

باری پرستوها شاید امسال از کوچ برنگردند و گربه نوروزی ها هرگز پروانه نشوند.

قدیم ها می خواندیم شعری را که می گفت:

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر                          کز دیو و دد ملولم وانسانم آرزوست

 

  و این روزها من گمان می کنم با هیچ نورافکنی نه تنها نمی توان انسان پیدا کرد که حتی نمی توان راه حق از ناحق را تشخیص داد.

 

و از همه ی این حرفها گذشته این روزها دلم آنسان گرفته که می ترسم ترک بردارد و خورد شود.می خواهم " دست به کاری زنم که غصه سرآید" اگر خدا خواهد.....

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت   توسط زهرا  | 

 

من از روز اول شاید هم قبل از روز اول بود که با اولین اشعه ی آفتاب عاشق شدم و در این درد جانسوز چون شب پره ای سوختم و سوختم ولی چون شمع تمام نشدم و چون خورشید فروزان ماندم.

 ماهی ست که دست به قلم نبرده ام دلم برای شعر های خودم تنگ شده است.

 

           

 

+ نوشته شده در  84/12/15ساعت   توسط زهرا  | 

 

قایق سرگردان دلِ نگرانم

                      در ســــــاحل آشنایی

                                         لنگر می اندازد.

 

 

     

+ نوشته شده در  84/12/11ساعت   توسط زهرا  | 

 

 

بعضی وقتها دلم برای خودم تنگ می شود.....

آنقدر که دلم می خواهد در اتاق بر خود ببندم و در خلوتی سنگین به خودم فکر کنم. که کیستم و چرا به اینجا آمده ام و حالا که به وجودم نیاز دارم کجا رفته ام؟

گاهی به نظرم می رسد کاش تصویری از خود داشتم و در صفحه ی اول روزنامه چاپ می کردم و از همه می خواستم در یافتنم کمک کنند.

دلتنگی بسیار شدید ، عجیب و باور نکردنی ست. گریه های بی امان و هق هق های شبانه ، آه کشیدنهای طولانی و بی قراری هایم راز دلم را بر ملا خواهد کرد.

خیلی وقتها دلم برای خودم تنگ می شود ....

شاید به سفری دورو دراز رفته باشد.

شاید قهر کرده باشد و دیگر برنگردد.

شاید مریض شده باشد و توانایی این را نداشته باشد که اندوه مرا بر دوش کشد. غمی که شاید حضرت ایوب را نیز روزگاری در بر گرفت و نامی اش کرد و مرا اینگونه گرفتار کرده است.

اصلا چه بسا دیگر در این دنیا نباشد و مرا ترک کرده باشد و من دراین تنهایی بی پایان در سیاهچاله های بی کسی سرگردان بمانم.

نمی دانم دلتنگی ام را به چه کسی بگویم تا باورم کند.

خیلی وقتها دلم برای خودم تنگ می شود.

حتی در اینه که نگاه می کنم پیدایش نمی کنم و باز باید بگردم و بگردم و حیران بمانم.

در نگاهی که در آینه می بینم هیچ آشنایی نمی یابم تا دلگرم شوم و باز بگردم.

 

من از آن روز که در بند توام آزادم              شادکامم که به دام تو اسیر افتادم

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/05ساعت   توسط زهرا  |