|
|
|
|
|
۱
من از قحطی فریاد می آیم سبد سبد هیاهو در دشت سکوت می پراکنم باشد که بر بلندای فریاد حنجره ی زخمی شعرم را به تماشا بنشینم ؛ گلویم از باد غروری بی فرجام ناله می کند ،
۲ هوای گریه دارم از من صدایی نمی رسد بغضم را در گلو می پرورانم اشک بار سکوتم را بر دوش می کشد آسمان چشمانم چه طوفانی است صاعقه غوغا می کند. |
||
|
|
|
|
|
تو اي بال و پر من رفيق سفر من ميميرم اگه سايت نباشه رو سر من تو اي خود خود عشق كه بي تو نفسم نيست كجا تو خونه داري كه هرجا ميرسم نيست اهل كدوم دياري كجا تو خونه داري كه قبلهگام همونجاست، هر جا كه پا ميذاري اهل كدوم دياري، گل كدوم بهاري كه حتي فصل پاييز، باغ ترانه داري آي دلبرم آي دلبر، اي از همه عزيزتر اي تو مرا همه كس، داشتن تو مرا بس يه روزي راستي راستي همون شدم كه خواستي شدي تو سرنوشتم براي تو نوشتم خسته دين و دنيا ملحد و كافر هستم تويي تو مذهب من، من تو رو ميپرستم آي دلبرم آي دلبر، اي از همه عزيزتر اي تو مرا همه كس، داشتن تو مرا بس
چند روزه از بس این ترانه رو زمزمه کردم حسابی ذهنم مشغول شده گفتم اینجا هم بنویسم تا بقیه هم استفاده کنند و لذت ببرند. من که این ترانه رو خیلی دوست دارم شمارو نمی دونم..
|
||
|
|
|
|
|
در پی بی هویتی ، زمانه ی سختی است برای پدیدار شدن شخصیتی نو در جامعه ای کهنه پسند.مسخ شدگانی در لباس انسان ، در باطن درندگانی بالفطره ، تیز دندان هایی بس خونخوار و بی حدو مرز بی رحم ، ما را احاطه کرده اند. احساسم را بروز نمی دهم تا تراوش نکند ر زمینی که خون دل بر آن پاشیده و درخت بی وفایی رویانده ، تا پرواز نکند کرم پیله به دور خود تنیده بی آنکه بال در آورده باشد ؛در رؤیا. نفسم را بی تأمل فرو نمی برم ، شاید سمی در هوای منفوسم ریخته باشند و بی تفکر بیرون نمی دهم مبادا دیگر به دست نیاورم جانشینی برایش تا خفه نشوم در عصر بی هوایی.. حسرت می خورم جای نانی که با آرد بی حرمتی پخته شده است تا هنوز بتوانم محترم بدارم بزرگانم را و روزی دراز نکنم پای شکسته ام را در مقابل عزیزی بزرگ. و زمین می خورم جا به جای دلم سنگ می شود و صخره نوردی می کنم تا به قله ای برسم که شاید بالا تر از آن نباشد و دیگر هوایی نباشد بر فراز آن که ترس از کشیدنش به درون قلبم را از کار بیندازد. دست نمی کشم بر هیچ سری به نوازش که خار تنهایی دستانم را بیازرد و خون بریزد از زخم خراش بی مهری بر کویری که تشنه ی آب پاکی ست که از آن سال ها محروم مانده است. فکر نمی کنم تا سلول های خاکستری مغزم آسوده بیارامند و غصه نخورند تا از کارشان سود جویی نشود و به هیچشان گیرند. گریه نمی کنم بر گور هیچ بنی بشری مگر کودکی نورسیده که با رفتنش از پاکی های دنیا یکی کم می کند و اگر بزرگسالی بمیرد غم در دلم راه نمی دهم که گناهش بیش نمی شود از این پس. باران را می شمارم تا به قدر قطره ای از دستم نرود شفافی اش در زمینی که سیاهی بیداد می کند. زمانه ی سختی است برای آدم شدن و ماندن نازنین!
|
||