|
|
|
|
|
اگر آسمان بالاي سرت ابريست و تو در زير باران هستي اگر به دنبال رنگين کمان ميگردي اما رنگها درد را برايت به ارمغان مي آورند ، اگر دنيايت تغييري نمي کند و هيچ پاياني در نظرت وجود ندارد، اگر در جستجوي آفتابي اما تنها شب را مي بيني، اگر همه اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است، اگر از همه اينها ، زماني که زندگي تو را پايين مي کشد ، خسته شده اي، در آن هنگام از پشت پنجره قطرات اشکت به عجايب اين زمين نگاه کن، به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت، هواي اطرافت و بوي خرمن علف هاي تازه را استشمام کن، بچه هاي شاد در پارک،بيگناهي بازيهاي آنها را ببين. تصور کن همراه پروانه اي در هوامعلقي، هنگامي که ميان درختان به اين سو و آن سو مي پرد، زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد آر. به طعم تکه شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت آب مي شود ، يا نغمه پرندگان صبحگاهي هنگامي که با آوازشان به هر صبح سلام مي کنند، به ياد آر سخنان زيبايي را که در آغوش مادرت مي گفتي، نرمي نوازشش را احساس کن هنگامي که به آرامي بر صورتت بوسه مي زند، خوبي هاي درونت را جستجو کن ، ابرها را از آسمان زندگيت دور کن. به زير پايت نگاه نکن، سرت را بالا بگير. فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است ، به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي. فردا را فراموش کن، آنگاه مي تواني زندگي را شروع کني. بنابراين روزگاري را که در آن زندگي مي کني با هدايايي که مي تواني ببخشي، متبرک ساز . به جريان زندگي بي اعتنايي مکن بلکه به آرامي با آن همراه شو. |
||
|
|
|
|
|
شکوفه ی دل آرای تبسّمت آنگاه که می شکفد عطر روحبخش یادت را
در فضای بسته ی دل بی قرارم می پراکند ؛ بلبل سرمست نگاه نگرانم بی آرام و شتابان بر گلبرگ خنده های شیرینت پا می نهد و ترانه سرایی می کند.
|
||
|
|
|
|
|
حلقه های پولاد جنون سرسرای عقل بی بنیاد در هیاهوی غریب سکوت در بندم می کند. زنجیر احساس جنونم را بی حقّ فــــریاد احاطه می کند. و من در غروبی بی سر نشین تنهایی ام را به شفق هدیه می کنم. |
||