|
|
|
|
|
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بگریم به دامنت...................! |
||
|
|
|
|
|
یک نفر با من به کنعان آمده یوسف یعقوب گریان آمده یک نفر بی گفتگو عاشق شده با شعار دین و ایمان آمده دوش می گفتم تو را جان می دهم آشکار است و چه پنهان آمده
در کنار میکده ، ساکن شده با زبان شیخ صنعان آمده هم نبرد رستم و افراسیاب از دیار زال و دستان آمده از مقام و منزلت دارد نشان با جلال و فر ّ شاهان آمده چلچراغی آمده در ظلمتم پاک و صاف و نور افشان آمده مدح او را هر چه گویم کم بُود یک نفر با من به کنعان آمده |
||
|
|
|
|
|
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست... |
||