تبليغاتX
اسپوتا
تجربه ای دیگر...
 

اصلا نمی دونم چرا وقتی نمی دونم چی می خوام بنویسم دست به قلم می برم؟!!!

اصلا نمی دونم چرا وقتی عاشقم می خوام ادای آدم های بی احساسو در بیارم؟!!!

اصلا نمی دونم چرا وقتی روزه توی اتاق من این قدر تاریکه؟!!

اصلا نمی دونم چرا وقتی خدا این همه به من نظر داره باز ناشکری می کنم؟!!!

اصلا نمی دونم چرا با این که از دلتنگی دارم دق می کنم نمی رم ببینمش؟!!

اصلا نمی دونم چرا وقتی نمی تونم نویسنده بشم دارم زور می زنم که داستان کوتاه و بلند بنویسم؟!!!

اصلا نمی دونم چرا با این که به خدا اعتقاد دارم به حرفاش گوش نمی دم؟!!

اصلا نمی دونم چرا این همه بهارو پشت سر گذروندم و این همه زمستونو به چشم دیدم ولی بازم فکر می کنم ۱۲۰۰ سال زندگی می کنم؟!!!

اصلا نمی دونم چرا با این که به شغلم علاقه ندارم هنوزم دارم ادامه می دم؟!!!

اصلا نمی دونم چرا این جا با اینکه پاییزه ولی هوا هنوز این قدر گرمه و بارون نمی باره؟!!

اصلا نمی دونم چرا با این که همه روزه می بینم مرگ در یک قدمی ما قدم می زنه بازم دنبال مال دنیا هستم؟!!

اصلا نمی دونم با اینکه می بینم اگر یک لحظه خدا نخواد حتی یک کلمه هم حرف نمی تونم بزنم باز هم گاهی به خودم مغرور می شم؟!!

شما چی فکر می کنید؟!!!!

 

+ نوشته شده در  85/07/20ساعت   توسط زهرا  |