تبليغاتX
اسپوتا
تجربه ای دیگر...
 

هر روز که می گذره بیشتر باور می کنم که خدا خیلی به من توجه داره و من تا به حال چه بنده ی نا شکری براش بودم.

ازش می خوام به همون بزرگی خودش از سر تقصیراتم بگذره و حتی یک لحظه منو رها نکنه.

راضی ام به بلا اگر خدا بخواد و هیچ خوشی رو بی یاد خدا و حضورش نمی خوام.

خدایا شکرت....

 

+ نوشته شده در  86/01/27ساعت   توسط زهرا  | 

 

در آخرین ساعات سالی که گذشت نمی دانم به چه فکر کنم....

به این می اندیشم که سال 85 شاید یکی از بهترین سال هایی بود که تا به حال در عمرم داشتم ...

شاید در این سال به چیزهایی رسیدم که هرگز فکرش را نمی کردم...

شاید کارهایی کردم که قبلاَ تصور می کردم از عهده ی آن ها بر نمی آیم...

شاید باید بیشتر فکر می کردم...

شاید می توانستم بهتر باشم...

شاید بزرگ شده ام و باید از عالم زیبا و بی آلایش کودکی خارج شوم...

شاید هنوز آن قدر کوچکم که حتی نمی توانم ذره ای به عظمت جهان هستی پی ببرم...

شاید خیلی وقت نداشته باشم که بشوم آنچه لیاقتش را دارم و

شاید بیشتر از این ها حق من است!

 

سال جدید را با آرزوهای قدیم شروع می کنم،

سال نو را با لباس های کهنه اغاز می کنم،

سالی دیگر را پشت سر می گذارم تا به سرنوشت خود نزدیک تر شوم،

سال 86 را با همان روح پاک قدیمی شروع می کنم ، همان نگاه دوست داشتنی ، همان دست های مهربان ، همان قلب پاک و بی آلایش که در تب و تاب بهتر شدن دنیاست،

خدا همیشه با من است،

خدایا شکرت!

حتی لحظه ای مرا به خودم وامگذار!

حتی اگر مرا با سخت ترین امتحانات مورد آزمایش قرار دهی،

خدایا دوستت دارم!!!!

 

+ نوشته شده در  86/01/03ساعت   توسط زهرا  |